شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد
214
درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )
طبرى كه از مورخان متعصّب اهل سنت است ، در اين باره مىنويسد : « پس از آماده گشتن مجلس ، به مردم اجازه داد تا وارد گردند در حالى كه سر حسين عليه السّلام در برابر او قرار داشت و در دست او چوبى بود كه با آن نسبت به دهان و دندان آن بزرگوار اسائه ادب مىنمود . » « 1 » آن نانجيب بىاصالت با اين عمل ناجوانمردانه و رسواى خود ، پستى و فرومايگى خويش را آشكار ساخت . آنگاه سر مستى و نخوت و غرور چنان بر وى غلبه كرد كه عداوت و كينهء شديدى را كه او و خاندانش در باطن نسبت به اسلام و پيامبر عالى قدر آن در دل داشتند يكباره علنى ساخت و با صراحت تمام مقدسترين مسائل اعتقادى اسلام را مورد انكار و استهزا قرار داد . در آنجا اشعارى خواند و ضمن آن چنين گفت : ليت أشياخى ببدر شهدوا * جزع الخزرج من وقع الاسل لأهلوا و استهلوا فرحا * ثم قالوا يا يزيد لا تشل قد قتلنا القوم من ساداته * و عدلناه ببدر فاعتدل لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء و لا وحى نزل لست من خندف ان لم انتقم * من بنى احمد ما كان فعل « 2 » اى كاش بزرگان قبيلهء من كه در جنگ بدر كشته شدند ، مىبودند و مىديدند كه طايفهء خزرج چگونه از شمشيرها و نيزههاى ما به فرياد و ناله آمدند تا آنگاه از خوشحالى فرياد بر مىآوردند و مىگفتند : اى يزيد ! دست تو شل مباد ! ما بزرگان بنى هاشم را كشتيم و آن را به حساب جنگ بدر گذارديم و اين پيروزى را در برابر آن شكست قرار داديم . محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با حكومت بازى كرد و الا نه خبرى از آسمان داشت و نه وحى بر او نازل شده بود و من از نسل خندف نيستم اگر از فرزندان احمد انتقام نگيرم » .
--> ( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 341 ؛ تذكره الخواص ، ص 235 ؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 245 . ( 2 ) - لهوف ، ص 79 .